Saturday, July 20, 2002

امروز ر�ته بودم امامزاده قاسم.
تو ميدان تجريش از در هر سوراخی که رد ميشدم صدای محمد اص�هانی گوش را مينواخت.
نوا جديد ايشان اسمش هست « نون و دلقک ». در اين نوار آهنگی ( احتملا به همين نام ) وجود دارد که مضمون آن اين است که چون دلقک برای احتياج مالی سعی ميکند مردم را بخنداند پس ما به دلقک نميخنديم.
اما آقای اص�هانی مشخص نکرده اند که آيا به برخی دلقکها که نه از روی �قر بلکه از روی ضع� شخصيتی و کمبود های روحی مسخره بازی ميکنند بايد خنديد يا نه ؟ (مثالش همين مجريهاي تلويزيون )
از طر�ی در حالی که اين همه مردم دنيا مثل عروسک خيمه شب بازی بازيچه دست سياستمداران و سرمايه داران و حيوانات آدم نما هستند ، آيا دلقك بودن عيب و عار است؟ باز هم صد رحمت كه دلقك اختيارش دست خودش است.
حتما شما اسم ايرج ميرزا شاعر عهد مشروطه را شنيده ايد. و شايد هم شنيده ايد که اشعارش بعضا غير اخلاقی بوده اند.
اما آيا ميدانيد که ايرج ميرزا در زندگی خود بسيار مقيد واخلاقگرا بوده است؟
مهدی اخوان ثالث در مقدمه کتاب « تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم » خاطراتی از درگيريهای بين ايرج ميرزا و ملک الشعرای بهار بر سر مسائل اخلاقی نقل ميکند.
حتی گ�ته شده که ايرج ميرزا پسرش را به خاطر اينکه مسائل اخلاقی را رعايت نميکرده ، از خانه اخراج كرده بود.

Friday, July 19, 2002

اگه گ�تين اون چيه كه هيچ كي نميتونه ازش دست برداره و ضمنا �قط بعضي ها بهش دچار ميشن؟
يعني با وجود اينكه �قط بعضي بهش دچار ميشن اما هيچ كس نميتونه ازش دست برداره.
جوابشو �ردا بخونين.
در ادامه مطلب ديروز :
با وجود اينكه به ماركسيسم چندان علاقه اي ندارم اما لازم ميدانم بگويم كه به اعتقاد من ماركسيسم هنوز نمرده چرا كه هنوز به دنيا نيامده است ! بر خلا� خيلي ها كه �روپاشي بلوك شرق را محصول ماركسيسم ميدانند، من معتقدم كه هيچ كدام از آن كشور ها واجد مؤل�ه هاي ت�كر ماركسيسمي نبوده اند. بلكه آن كشور توسط گرگهايي درنده و �اسد اداره ميشد كه �قط نان ماركسيسم را ميخوردند. آن كشور ها دقيقا به همين خاطر سقوط كردند.چه بسا اگر ماركسيسم به طور كامل و نه گزينشي و نمايشي اجرا ميشد ، به قدرتي عظيم دست ميا�ت و چه بسا اصلا خيلي زودتر ازهم ميپاشيد.به هر حال در اين مورد نميتوان به راحتي و صراحت اظهار نظر كرد. كساني هم كه باد به غبغب مياندازند و با صدايي پر طنين مرگ ماركسيسم را به بهانه مرگ شوروي اعلام ميكنند ، يا از ماركسيسم چيزي نميدانند يا اينكه چون خيلي از ماركسيسم ميترسند ، ميخواهند هر طور شده خيال مردم جهان را از بابت آن راحت كنند تا نكند يك د�عه �يل مردم ياد هندوستان كند و باز علم كمونيسم بر پا شود.
در روزگار منع وملامت
پيروزي از آن كسي است كه عاشق باشد.
معشوق :
هر كه ، هر چه -
كجا؟ هر جا
تصويري از زني
در قاب چركمردي بر ديوار
در كنج كور باغچه ا ي
حتي اگر دو بوته شقايق باشد.
هر كس مي خواهد بداند اين شعر از آن كيست ، مي تواند اين سؤال را از طريق ايميل از من بپرسد.
دوستان عزيزی يکی از کويت و ديگري از دانمارك هر روز به وبلاگ من سر ميزنند. كه البته ايشان را نميشناسم. اما از همين جا به اين دو عزيز و به همه دوستان خوبم كه ما را با كليك خود سرا�راز مي�رمايند دورود مي گويم.

Thursday, July 18, 2002

مطلبي كه من در مورد زنان خياباني نوشتم و اظهار نظر برخي دوستان بي انصا� كه حتي اسم خود را هم درج ننموده بودند مرا بر آن داشت تا در مورد اين موضوع توضيحي ارائه دهم.
ببينيد از ابتداي عصر روشنگري و بخصوص پس از صنعتي شدن جوامع غربي �ساد و �حشا رشدي �ضاينده پيدا كرد و اين قضيه ابتدا امري مهم تلقي نميشد.اقشار ثروتمند و با ن�وذ جامعه در ابتدا شان خود را بسيار بالا تر از اين ميديدند كه براي بزهكاران ، جيب بر ها و �احشه ها تدبيري بيانديشند. اما پس از مدتي شكا� طبقاتي به حد رسيد كه هر لحظه بيم شورش و آشوب از سوي همان توده پست و بي مقدار مير�ت. ( و همان طور كه احتمالا ميدانيد به قدرت رسيدن يك روان پريش جاني چون ناپلؤن محصول همين بي توجهي به لايه هاي حاشيه اي بود ) كتابهايي مثل آرزوهاي بزرگ ، بينوايان ، اليور تويست و ... هم واكنش هنرمندان آن روزگار به اين وضعيت بود.
براي حل معضل اين اقشار راههايي انديشيده شد. مثلا دولت بريتانيا دزدان ، �احشه ها ، مجانين و خلاصه « مساله دارها » را به استراليا مي�رستاد. ( همين استراليايي كه ما حسرت يك س�ر ده روزه به آنجا را در دل داريم.) بعد همين مساله باعث مطرح شدن موضوعات اجتماعي جديدي چون تامين اجتماعي ، عدالت ، لغو برده داري ، تبيين روابط كارگر و كار�رما ،و از همه مهمتر :
ماركسيسم
شد.
گزا�ه نيست اگر بگوييم ظهور ماركسيسم نتيجه شكست پروژه مدرنيته در تحقق وعده هايش بود.

من نمي خواهم درمورد ماركسيسم بحث كنم .چون حتي بعضي از اصول آنرا تا حدي قبول دارم. اما نظريه « �رد قرباني جامعه است » را اصلا نمي پذيرم چون از آن بوي ريا كاري به مشام ميرسد. ماركسيست ها وقتي ديدند طاقت مردم طاق شده از �رصت است�اده كردند و ضمن تخطئه مدرنيته ، وعده دادند كه هر آنچه آرزو كرديد و سرمايه داري به شما نداد ، ما �راهم خواهم كرد و براي توجيه بحران مردم سركش حاشيه اي ، نظام اجتماعي را مسؤول دانستند. و در نتيجه اجراي اصول ماركسيسم را تنها راه رهايي معر�ي كردند. اين بود كه ماركسيسم هم در ميان مردم پست جامعه ( كه خودشان هم از آن وضعيت خسته شده بودند ) و هم در ميان برخي روشن�كران جاي خود را باز كرد.
اما حالا ديگر عمر نظريه « �رد قرباني جامعه است » به سر آمده و بوي �سادش به مشام ميرسد. حالا ديگر حتي «ساراماگو»ي ماركسيست هم در داستان هايش �احشه ها و قاچاقچيان را محصول جامعه نميداند و پستي و پلشتي برخي حيوانات آدم نما را با جملات صد تا يك غاز توجيه نميكند.
درست به همين دليل من با �يلمهايي مثل « آب و آتش » و « زير پوست شهر » كه به زور ميخواهند �احشه هاي حر�ه اي و دزدها و تبهكاران را تطهير كنند و دست به سر و گوششان بكشند و گناهشان را به گردن اين و آن بيندازند ، مخال�م و از كارگردانان مزور و رياكارشان متن�ر.
چند روز پيش در روزنامه جام جم ( 20 تير ) خواندم كه محققان سوئدي دريا�ته اند كه در مواد غذايي نشاسته دار ( برنج ، سيب زميني ، گندم و...) در اثر حرارت نوعي ماده سرطان زا به نام « اكريلاميد » توليد ميشود و اين يعني اينكه سيب زميني سرخ كرده ، چيپس و حتي نان سرطان زا هستند !!!
نيمدانم شما هم مثل من هستيد يا نه ولي من با هيچ نوشيدني مثل آب تشنگي ام برطر� نميشود و با هيچ خوردني به اندازه نان سير نميشوم !
اگر نان باعث ابتلا به ايدز هم بشود من از نان دست بر نميدارم.
چه نعمتي بالاتر از :
« نان پختن ، نان شكستن ، نان قسمت كردن ،
نان بودن »
( شعري از مارگوت بيكل ، ترجمه احمد شاملو )

Wednesday, July 17, 2002

باز هم اين احسان در مورد دختران شري� مطلب نوشت و باز هم yaccs ( سيستم نظر خواهی اكثر وبلاگهای blogspot ) از كار ا�تاد. كه در اين ميان وبلاگ من ( در blogspot ) و احسان هم بي نصيب نماندند! من �كر كنم كه ميان اين مساله( از كار ا�تادن yaccs ) و مطالب احسان در مورد دختران شري� رابطه اي وجود دارد. به خصوص كه ايجاد كننده yaccs يك ايراني به اسم « حسين شري�ی » است و خوب مطالب احسان هم در مورد دختران دانشگاه شري� است.
نتيجه اين همه بحث اين است که احسان اين مطالب را ديگر ننويسد. اصلا بايد اين بچه را ممنوع الوبلاگ کرد ( با عرض معذرت از دستور زبان �ارسی ).راه ديگرش هم اين است که او در يک اقدام تاکتيکی مطلبش را تحت عنوان « دختران پلی تکنيک » يا « دختران پيام نور واحد استر آباد » بنويسد. از همين جا به همه دختران اين دانشگاه ها عرض سلام و ارادت ميکنم .خيلي مخلصيم به مولا.
�روشنده ها و آدمها
نماي دوم :
مکان : خيابان پاسداران يا ميدان محسني
زمان : تابستان امسال
با دوستت قرار داري، يا او دير كرده يا تو زود آمده اي.براي �رار از گرماي كشنده به يك پاساژ وارد ميشوي. در حالي كه به دنبال يك چكه آب هستي از كنار يك قروشگاه عينك �روشي عبور ميكني.از زير در مغازه باد خنك دعوت كننده اي مي وزد.به تماشاي ويترين مشغول ميشوي و تشنگي كم كم از يادت ميرود.
اوه! يك عينك از همان مدلي كه دوست داري. كاش ميشد بداني قيمتش چقدر است. نگاهي به تصوير خودت كه روي شيشه مغازه ا�تاده ميكني، موهايت را كمي مرتب ميكني. و بعد با احترام مصنوعي و رياكارانه اي به آرامي در مغازه را باز ميكني و وارد ميشوي.واي كه چقدر خنك است. نواي ملايم موسيقي به گوش ميرسد. �روشنده به طر�ت مي آيد.خانمي است ريز نقش كه هر چه زير چشمي نگاهش ميكني از بس آرايش كرده نمي�همي خوشگل است يا نه !
در اين حالت چند ات�اق ممكن است روي دهد :
اگر سر و وضع مناسبي داشته باشي و پولدار باشي با اعتماد به ن�س از �روشنده ميخواهي كه عينك مورد نظرت را بياورد و بعد اگر مناسب بود آنرا ميخري يا حداقل اسم �روشگاه رابه ياد ميسپاري.
اگر هم مثل من جوان در مانده اي بيش نباشي اين تازه اول بد بختي است!!!
در اين صورت چند راه حل پيشنهاد ميشود :
خيلي مؤدبانه قيمت را ميپرسي و بعد از شنيدن جواب ( كه احتمالا خيلي مايوست كرده ) براي اينكه نشان دهي مشكلت پول نيست و صر�ا مدلش نظرت را جلب نكرده ،سلانه سلانه و در حالي كه عينكهاي آويزان از در و ديوار را نگاه ميكني خود را به در ميرساني و ..... �رار !

در اينگونه موارد براي كاهش بار رواني بر خود و حتي �روشنده بد نيست حر�هايي از قبيل اينكه : « شما تا چه ساعتی هستين؟ من ميرم تا يکي دو ساعت ديگه بر ميگردم. » و از همه مهم تر و مؤثرتر : « ميشه کارتون رو لط� کنين؟ من بعدا تماس ميگيرم. » را به کار بگيريد و در کل سعی کنيد �روشنده را به ديدار آينده دلخوش كنيد. در اين روش بهانه گيري از كالاي مورد نظر هم توصيه ميشود.اما خطرش اين است كه اگر شما مثلا به رنگ كالا ايراد بگيريد �روشنده در يك چشم به هم زدن رنگ مورد علاقه شما را از زير پيشخوان بيرون بكشد و.....

Tuesday, July 16, 2002

(فروشنده ها و آدمها ) نماي اول : .مكان:خيابان جمهوري ، نزديك چهارراه استانبول، مغازه اي كه آنرا دو پيرمرد غرغرو با لهجه غليظ (...) اداره ميكنند زمان: زمستان گذشته با دوستت كه اتفاقا خيلي هم با او تعارف داري وارد مغازه ميشوي و درخواست بسيار ساده و بدون هيچگونه پيچيدگي خود ، در مورد قيمت چتري كه پشت ويترين است را مطرح ميكني. يك از آن پيرمردهاي خرفت ( من قصد توهين يا جسارت به سالمندان را ندارم اما آن دو پيرمرد واقعا خرفت هستند. واقعا از خدا ميخواهم كه اگر طولاني بودن عمر من به شرط خرفت شدنم است در اولين فرصت بميرم! ) بعله ميگفتم كه يكي از آن پيرمرد هاي خرفت كه در حال روزنامه خواندن است ، بدون اينكه نگاهي به تو بيندازد روزنامه را با مكثي كشدار ميبندد و مثل كسي كه تازه از خواب بيدار شده اند بدون هيچ عجله اي دستش را تا شانه درون ويترين ميكند ( در حالي كه تو اصلا از او <b>فقط ” قيمت “</b> چتر را پرسيده بودي ) و بعد از اينكه قيافه اش را به نشانه اينكه<b> ‌” خيلي سخت است! دستم نميرسد ! من خيلي زحمت ميكشم! خدا لعنتت كند كه آمدي تو مغازه من! “</b> ، كج و معوج كرد ، چتر را در ميآورد و با صدايي كه انگار از عمق نارضايتي بيرون ميايد در باب مسائل مهمي چون تغييرات جوي، احتمال ريزش باران، فوايد چتر و در آخر جنس بسيار عالي و منحصر به فرد آن چتر ايراد سخن ميكند و ساكت ميماند و بعد تو كه از اين همه كلاس گذاشتن و قيافه گرفتن به ستوه آمده اي ميپرسي « خوب حالا قيمتش چقدر است؟ » و اينجاست كه نوبت به فروشنده ميرسد كه اين بار او مسائل همه ديگري را در باب تورم، عوارض ساليانه ، ... بيان ميكند. و در آخر سر مثل مرغي كه پس از قدقد كردنهاي مستمر و بالا پايين پريدنهاي بسيار بلاخره تخمش را مياندازد ، قيمت چتر را ميگويد. كه متاسفانه به نظر تو اصلا عادلانه نيست. در اين حال چند راه پيش پاي توست : اول اينكه شروع به بحث در مورد قيمت كني و چانه زني پيشه كني كه با توجه كه توصيفي كه از فروشندگان كردم، اصلا عاقلانه به نظر نميرسد مخصوصا كه به علت وجود آن دوست محترم كه با او رو در بايستي و تعارف هم داري ، در صورت پرتاب ليچار، دريوري و متلكهاي زننده از سوي فروشندگان در وضعيت بدي قرار خواهي گرفت. تجربه نشان داده كه فروشندگان سالمند که به زبان (...) تکلم ميکنند در اينگونه مواقع جوش مي اورند و براي قانع كردن خريدار به پذيرش قيمت پيشنهادي به روشهاي غير مدني دست ميزنند. دوم اينكه با گفتن « خيلي ممنون . خدا حافظ » خود را از مهلكه نجات دهي كه در اين صورت هم با چنين جملات دلنشيني مواجه خواهي شد : « پس مجه مرض داشتي تو چه نميخواستي بخري. چرا ( بر وزن صبا ) گفتي از اون ته بيارمش؟ » در حالي كه تو اصلا چنين قصدي نداشتي و فقط قيمتش را ميخواستي ، و با توجه به لزوم آبروداري مجبوري سرخ و سفيد شوي و بعد كلي به خودت ، باران ، هوا، مسؤلين نظام و ... غيره فحش بدهي. راه سوم هم اين است كه چتر مذبور را با پرداخت كل مبلغ به پاچه مبارك حواله كني!!! در بعضي موارد هم بخت با و يار ميشود و آن هنگامي است كه به يك باره تعدادي خانم خوش پوش وارد مغازه ميشوند و آن خر پيره ها با خنده هايي چندش آور به استقبالشان ميروند و تو از اين فرصت استفاده كرده و آبرويت را به در ميبري... قسمت دوم را فردا بخوانيد.

Monday, July 15, 2002

چند روز پيش من وچندتن از دوستانم سوار بر يك ماشين پاترول بسيار شيك مدل safari ( حدودا به قيمت ۲۰ ميليون تومان ) حوالي ساعت ۱:۳۰ دقيقه شب در بازگشت از يك مهماني واقع در شهرك ژاندارمري بوديم وقصد داشتيم از يكي از بريدگي هاي خياباني �رعي كه نميدانم چه نام دارد ، به بزرگراه يادگار وارد شويم تا پس از طي مسا�تي كوتاه به سمت شمال تا چهارراه و دور زدن، به سمت جنوب بزرگراه يادگار حركت كنيم.
در هنگام ورود از آن خيابان به بزرگراه ،يك اتوموبيل هيلمن زهوار در ر�ته( حداكثر به قيمت۳ مليون تومان) سد راه ما شد. علتش هم اين بود راننده قصد داشت در يك اقدام خداپسندانه دو خانم را به مقصد برساند.
از آن دسته خانمهايي كه به شغل شري� (...) اشتغال دارند و در اين راه پر خير و بهره شب را از روز باز نميشناسند. و به همين دليل هم آن راننده محترم قصد داشت بر حسب وظي�ه ملي،انساني،عاط�ي صخره نوردي، حتي اقتصادي ( البته �قط به ن�ع آن دو گوهر نجابت ) و شايد هم متا�يزيكي(!) اين دو بانوي پاك دامن را در آغاز يك شب دل انگيز به محل كارشان برساند.
خلاصه تا آن دو مادينه دوستداشتني به ماشين برسند ۱۰ ثانيه اي گذشت و بوق ممتد دوست من هم اثري بر روي راننده نداشت چرا كه او هوش و حواس از ك� داده بود.
درست زماني كه اولين بانو سوار ماشين شد و دست مبارك ن�ر دوم به دستگيره در رسيده بود راننده وظي�ه شناس ، متعهد و با خداي ديگري با اتوموبيل پژو آر- دي ( حداكثر به قيمت ۷.۵ ميليون تومان) از راه رسيد و در كسب ثواب از راننده اتوموبيل هيلمن پيشي گر�ت. خانمهاي محترم هم اين عمل خير او را بي پاسخ نگذاشتندو هيلمن را به قصد پژو ترك گ�تند. در نتيجه راننده هيلمن صحنه را ترك كرد وراه عبور ما باز شد و ما وارد بزرگراه شديم. و اين آغاز شيطنتي به ياد ماندني بود كه طبق معمول اينگونه مواقع طراح آن من بودم!
بلا�اصله پس از ورود به بزرگراه به پيشنهاد من ، دوستم ماشين بسيار شيكش را كمي جلو تر از پژوي مذكور كه بانوان محترم درحال سوار شدن به آن بودند نگه داشت و باز هم شيك بودن ماشين بانوان پاكدامن را �ري�ت و آنان به سمت ما تغيير مسير دادند. در نتيجه راننده پژو هم راهش را كشيد و ر�ت.
دوست من هم طبق نقشه قبلي بلا�اصله پس از اينكه دست خانمها به دستگيره در رسيد، با سرعت ماشين را به حركت در اورد و آن خانمهاي محترم روي هوا ماندند تا راننده وظي�ه شناس ديگري سر برسد.
پس از انجام اين عمل ، در حالي كه به عاقبت طمع ورزي آن خانمهاي محترم ميانديشيديم و ازشدت خنده به خود ميپيچيديم ، به چهارراه رسيديم . سپس دور زديم و به سمت جنوب برگشتيم. كمي پايين تر، از دور چراغهاي يك لندكروز نيروي انتظامي( حداقل به قيمت ۴۰ ميليون تومان!!!) به چشم ميخورد و وقتي نزديك رسيديم كه همان خانمهاي محترم باز دستشان به دستگيره در رسيده با اين ت�اوت كه اين بار سوار شدنشان حتمي بود!
نتيجه اينكه طمع هميشه بد نيست و خيلي وقتها جواب ميدهد.مثلا آن خانمها به خاطر طمع در سوار شدن به اتوموبيل هاي گران قيمت، آخر سر مو�ق شدند سوار يكي از گران قيمت ترين و شيكترين اتوموبيلهاي حال حاضر ابن مملكت شوند!!!
�ردا حتما وبلاگ ما بخوانيد.ماجرايی از « اسوه های پاکدامنی و ع�ا� » خواهم نوشت.
اگر خوشتان آمد به دوستانتان هم پيشنهاد کنيد.
�ردا با وبلاگ نيمه ديوانه

Sunday, July 14, 2002

دوستي دارم که مادرش از نوادگان قاجار است.در زمان قاجار يکي از بزرگترين موسيقيدانان تاريخ ايران به نام «درويش خان» زندگي ميکرده که در حق او ميتوان گ�ت موسيقي ايران را احيا کرده است.
خلاصه اين درويش خان با اجداد مادري دوست من دوستي و معاشرت داشته ( بخصوص که خانواده آنها وابسته به دربار بودند. ) و بر اساس همين دوستي و معاشرت يک ساز خوش صداي « تار » که خودش ساخته بوده را به اين خانواده ( اجداد مادري دوست من ) هديه ميكند.
خب! اين ساز بنا به چند دليل از چنان ارزشي برخوردار است كه اصلا نميتوان قيمتي برايش در نظر گر�ت.
اول اينكه :تار سازي است سنتي و «دست ساز» نه كارخانه اي در نتيجه بعلت همين محدوديت در توليد قيمتش بيش از تصور است.
دوم :بعلت اينکه در اثر بر خورد امواج صوتي به بدنه ، آوند هاي چوب شكل ميگيرند ، هر چه تار قديمي تر باشد صداي زيبا و پخته تري خواهد داشت و از ارزش بيشتري برخوردار خواهد بود.
سوم اينكه اين ساز ساخته يكي از بزرگترين موسيقيدانان اين كشور است.مثل اينكه شما بخواهيد ويولون ساخت � ويوالدي “ يا پيانوي خود � بتهوون “ را بخريد. خوب ؟ چه قيمتي را پيشنهاد ميكنيد؟
خلاصه اين ساز بسيار گران قيمت نسل به نسل به مادر دوستم ميرسد و ....... و او هم در يك اقدام انقلابي كه دليلش معلوم نيست آنرا به يك دوره گرد به قيمت 5000 تومان مي�روشد....
خيلي دوست دارم بدانم چه بر سر آن ساز آمده...