Saturday, July 27, 2002

يكي از دوستانم كه دوره سربازي خود را در حوالي يزد و در كنار كوير گذرانده ، گهگاه خاطره هاي جالبي از آن دوره برايم تعري� ميكند.مثلا ميگويد ، در آنجا قاچاقچيان مواد مخدر هر روز روشهاي تازه اي را براي انتقال مواد به كار ميبندند. به طوري كه پس از حمل چندين محموله بزرگ و وقتي كه آبها از آسياب ا�تاد و معامله هاي ميليون دلاري دلالان آن مواد جوش خورد و اجناس سر موقع تحويل شد ، تازه نيروهاي انتظامي به شگرد كار آنان پي ميبرند.تا مدتي يكي از كارآمدترين روشهاي انتقال مواد ، درگيريهاي مسلحانه بوده است ! يعني حضرات قاچاقچي با پررويي تمام راه ميا�تاده اند و در درگيري ها هم از قشون كشي هيچ ابايي نداشته اند. بنا به روايتي كه از يك ا�سر اداره مبارزه با مواد مخدر شنيدم ، نوع بيسيم مورد است�اده توسط قاچاقچيان بسيار مرغوبتر از مدلي است كه نيروهاي انتظامي درگير با آنها است�اده ميكنند و حتي برخي از قاچاقچيان مجهز به موشك كروز هستند !!! ( به خدا من اينها را با دو گوش خودم شنيده ام. اگر شما باور نميكنيد اين از لا� زدن من نيست ، از گزا� بودن واقعيت است. )
�ردا در مورد روشهاي جديد انتقال مواد ( البته �كر كنم تا حالا خيلي قديمي شده باشد ) بيشتر خواهم نوشت .
هميشه هر وقت احسان موقع احوالپرسي از من ميپرسه « چه خبر؟ » ، من ميگم: « هيچ ! » و آنوقت است كه احسان با تعجب ميپرسه :« هيچ؟ چرا؟ مگه ميشه هيچ ؟ » و اگه آنلاين
باشه اينو ميکشه :

من تصميم گر�تم براي مدتي به جاي هيچي بگم : « سلامتي. » اما متوجه شدم كه اين موضوع زياد درست نيست چون ممكن است در همان حال ناقل بيماري مهلكي باشم ( لال از دنيا نري بگو خدا نكنه ! )
در نتيجه تصميم گر�تم بگم :« شكر.»
اينطوري خيلي بهتره . نه؟ البته به شرطي كه وا�عا قصد شكر داشته باشم و گرنه دروغ به حساب مياد.
شکر ميگم چون ، حتي اگربيخبر باشم ، اين از شنيدن خبر بد بهتر است.
شكر ميگم چون حتي اگر به بيماري بدي هم مبتلا باشم بايد از خدا ممنون باشم كه تا حالا زنده ام و وضعم از اين بدتر نيست.

Friday, July 26, 2002

لط�ا اين مطلب تا انتها بخوانيد و اگر قصد داريد آنرا به طور ناقص بخوانيد پيشنهاد ميكنم اصلا زحمت اين كار را كلا از سر خود واكنيد. چون درغير اين صورت حتما منظور مرا وارونه متوجه خواهيد شد.
******************
من حقير تصميم گر�ته ام در آغاز هر ه�ته دسته گل احترامي را به كساني كه يا دوستشان ميدارم يا به آنان احترام ميگذارم ( يا هم دوست دارم و هم احترام ميگذارم ) تقديم كنم.
در اين ه�ته دسته گل احترام و بزرگداشتم را به محمدرضا شهسواري تقديم ميكنم.محمدرضا شهسواري را شايد شما بشناسيد. در زمان جنگ ، كه من هنوز دوره ابتدايي را تمام نكرده بودم ، �يلم مستندي را از تلويزيون ديدم كه در آن سربازان عراقي در حال كتك زدن و به روي خاك كشيدن يك اسير ايراني با قامتي خميده و قدي كوتاه بودند. آن اسير در حالي كه دستانش را از پشت بسته بودند و بشدت كتكش ميزدند همچنان عليه اول شخص مملكت عراق يعني صدام شعارهاي تند و تيزي ميداد . و كتك زدن سربازان عراقي هم مانع او نميشد. اين �يلم ظاهرا به طور مخ�يانه توسط يك خبرنگار خارجي تهيه شده بود .
××××××××××××
من اصلا نميخواهم در اين �رصت درباره جنگ و اينكه اصلا كار خوبي است يا بد و اينكه چرا جنگ ايران و عراق اينقدر طول كشيد بحث كنم ( شايد بعدا اين كار را بكنم اما حالا نه ) . در همان زمان كه �يلم مذكور پخش شد ، بسياري ميگ�تند اين �يلم ساختگي است و اصلا عراقيها به كسي اجازه ن�س كشيدن نميدهند چه رسد به اينكه شعار مرگ بر صدام بدهد. من به اين حر� هم كار ندارم.
باز هم تاكيد ميكنم تا آخر مطلب را بخوانيد تا منظور مرا كاملا متوجه شويد.
××××××××××××
خلاصه آن اسير پس از چندين سال به ايران بازگشت و بلا�اصله پس از بازگشت ، به همه چيز پشت پا زد ، شغل معلمي را برگزيد و در يكي از روستاهاي دورا�تاده زابل ( سيستان و بلوچستان ) به تدريس پرداخت !
دوباره بخوانيد : معلمي در روستايي بدون هرگونه امكانات در زابل! در حالي كه با دستآويز قرار دادن همان �يلم ( حالا گيريم ساختگي . البته من مطمئنم اين �يلم ساختگي نبوده چون اگر اينطور بود ، آنرا چندين بار از كانالهاي خارجي پخش نميكردند. ) ميتوانست به موقعيتهاي دولتي و حك.متي بسياري دست پيدا كند. او حداقل ميتوانست با داد و هوار و تبليغات و چاپ عكس و مصاحبه با مطبوعات و ... به يك پست نمايندگي مجلس ، وزارت ، س�ارت يا حداقل همان شغل معلمي اما در تهران دست يابد. غير از اين است؟
اما اين كار را نكرد و با تواضع و بدون سروصدا و جنجال و مظلوم نمايي و ننه من غريبم بازي در بدترين شرايط براي خدمت به كشورش و از بين بردن �قر و جهل و بيسوادي وارد ميدان شد.
××××××××××××
داستان به همين جا ختم نميشود. اويل سال 74 در حاليكه عزيمت به روستاي محل كارش بود در راه تصاد� كرد و ....
اگر شهادت واقعا وجود داشته باشد به خدا همين است نه اينكه .....
××××××××××××
من �كر ميكنم حتي اگربا دولت و حكومت و مسؤلين پدر كشتگي هم داشته باشيم و اصلا به شدت با جنگ و خونريزي مخال� باشيم يا به چيزي مثل شهادت وايثار و ... اعتقاد نداشته باشيم يا �يلم مورد اشاره را ساختگي و كار خود ايرانيان بدانيم نميتوانيم جوانمردي و استواري محمدرضا شهسواري را نديده بگيريم. به �رض كه جنگ چيز بدي است ، به �رض كه آن �يلم ساختگي است، اما اين مطالب هيچ ربطي به بزرگداشت ، نكوداشت و ارج نهادن به كسي كه در پشت پا زدن به قدرتي بادآورده و زندگي اعياني و حقوق آنچناني و س�رهاي خارجي و عزت و احترام ذره اي درنگ نكرد، ندارد

Thursday, July 25, 2002

يكي از اقوام ما كه در آمريكا تحصيل كرده است خاطره اي را برايم تعري� كرده است كه آنرا براي شما نقل ميكنم.
او ميگويد در اواخر دهه ه�تاد ميلادي كه تب هنر مدرن در غرب بسيار بالا گر�ته بود او هم مانند بسياري از جوانان آنروز به اين تب دچار شده بود و شروع به مطالعه در اين زمينه ميكند و در مدت كوتاهي آثار بسياري از نظريه پردازان هنر مدرن را مورد بررسي قرار ميدهد. علاوه بر آن در تمام سيمناها و سالنهاي نمايش و گالريهاي هنري ، سخنراني ها ، �ستيوالها و خلصه هر مراسمي كه به هنر مدرن مربوط ميشده ر�ت و آمد ميكرده و از اين طريق دوستان و هم�كران زيادي پيدا كرده بود.
يكي از روزهايي كه طبق معمول به يك نمايشگاه نقاشي ر�ته بود ، با چند تن از دوستانش شروع به اظهار نظر و ت�سير و تحليل كارهاي ارائه شده در نمايشگاه ميكند . سه ، چهار ميگذرد و او ودوستانش غرق در تماشاي آثار ارائه شده بودند كه به تقريبا به آخر سالن نزديك ميشوند. در اين موقع توجه او به يك تابلوي كوچك جلب ميشود كه در آن تابلو يك كودك خندان با چشمان بادامي به سوي آسمان خيره شده بوده و در زواياي ديگر اثر هم يك ليوان نوشابه كوكاكولا ، يك همبرگر و تعداد ديگري بچه وجود داشته اند . به محض ديدن اين اثر ، حس ت�سير و تحليل اين دوست ما گل ميكند و در نتيجه در باب �قر ، گرسنگي ، جنگ ويتنام ( با توجه به چشمهاي بادامي كودكي كه در تابلو بوده ) ، جنبشهاي عدالت طلبانه در دنيا ، ماركسيسم ، صدور �رهنگ آمريكايي همراه با محصولاتي چون مك دونالد و كوكاكولا و ... شروع به سخنراني براي دوستانش ميكند . اما در ميان صحبتش متوجه ميشود كه دوستانش در حال مسخره كردن و خنديدن به او هستند. وقتي علت را ميپرسد تازه مي�همد كه تابلوي مذكور ، نه يك اثر نقاشي بلكه يك بيل بورد تبليغاتي براي رستوران واقع در انتهاي سالن آن گالري هنري بوده است !
اين حادثه در حضور دختري ات�اق ا�تاده بوده كه دوست ما سخت به او دل بسته بوده و به دنبال موقعيتي براي ابراز علاقه ميگشته اما بروز اين سوتي ملكوتي و اين ضايعه همه چيز را خراب ميكند و در نتيجه دوست ما دچار ياءس �لس�ي و ا�سردگي ميشود تا آنجا كه قيد هنر مدرن و همه زرق و برقش را ميزند و از هنر مدرن متن�ر ميشود.
بعد از مدتي هم متوجه ميشود كه آن تابلو هر روز قربانيان جديدي ميگر�ته و هر روز عده اي در حضور دوستان هنرمند و �وق با كلاسشان دچار آنچنان شرمي بشوند كه تا آخر عمر قراموش نكنند....

Wednesday, July 24, 2002

ما و نقابهايمان
يا :
زيستن در ساحت تظاهر و �ريب

چرا ما هميشه خود را پشت نقاب پنهان ميكنيم.
نه!
اين جمله را نپسنديدم. چرا ندارد .چون مجبوريم. چون آنقدر خودمان را محدود كرده ايم و آنقدر غم نان و غم �ردا داريم كه در نتيجه مجبوريم مدام پيش اين و آن نقش بازي كنيم.پيش مدير مدرسه يا رييس دانشگاه يا يك مسؤول در يك اداره بايد كمي ظاهر مذهبي را رعايت كنيم. حواسمان باشد كه اگر زمان با يك مناسبت سوگواري مذهبي مقارن است حتي الامكان خيلي به خودمان نرسيم.عطر نزنيم. اگر به قيا�ه و مدل مويمان مي آيد و طوري به نظر نمي رسد كه همه ب�همند رياكاري ميكنيم ، چه بهتر كه لباس سياه هم بپوشيم.
مثلا من امروز كه روز و�ات آن بانويي است كه من حتي شرم دارم از بردن نام نوراني اش ، ميخواستم مشكي بپوشم اما آنقدر رياكار زياد شده كه ترسيدم من هم از آنان شمرده شوم.
در صورتيكه ساعت كت و كل�ت و خيلي شيكي به دست نكرده ايم وجود يك انگشتر با قيروزه يا عقيق هم توصيه ميشود . باقي مطالب را درز ميگيرم . چون حتما خودتان ميدانيد.
اگر بخواهيم به يك پارتي با حضور دختران و پسران آنچناني برويم از هر طريق ممكن ( خريدن ، كش ر�تن يا قرض گر�تن ) بايد لباس مناسبي بپوشيم. اگر عرق خور تير تشري� داريم و چشمانمان با ديدن كنياك هاي تازه از بسته بندي در آمده در حال خروج كامل از حدقه است ، وانمود ميكنيم كه اصلا اصراري به خوردن مشروبات نداريم ولي اگر دوستان خيلي اصرار كنند ... آنوقت ... هي ...ب�همي ن�همي ممكن است كمي بخوريم و گرنه كه اصلا . اگر در آن مهماني كسي از ما اصل و نصب ما را پرسيد در حالي كه پدرمان ترك ابهر است وجد مادرمان از عشاير ياغي بلوچستان بوده ، خيلي راحت مي گوييم : ما تهراني هستيم !
در محضر يك دانشمند يا استاد دانشگاه به سرعت به يك شي�ته علم و دانش تبديل ميشويم. و مدام به مغزمان �شار مي آوريم كه اگر مطلب علمي را در چند روز اخير خوانده يا شنيده ايم به هر بهانه اي شده آنرا به عنوان تك خالي كه ما را از كوت شدن در بياورد رو كنيم.
برخي از ما كه آنقدر در كار ريا و بازي در آوردن استاد شده ايم كه بلا�اصله به ريا كاري ديگران پي ميبريم ! و مي�هميم طر� كي به سمت جاده خاكي پيش ميرود
************************.
زنده باد زيستن در ساحت بامبول و ريا و تزوير و تظاهر چرا كه عصر ، عصر رواج موشهاست.

در چند روز گذشته اظهارات آتشين و البته به حقي در مورد ماشينهاي جديد خريداري شده ( تويوتا لندكروز و الگانس ) توسط نيروي انتظامي شنيده ام. كه بعضا درست به نظرم رسيد.
اين بنزهاي الگانس ، هر كدام به قيمت سي ميليون خريداري شده اند. و البته به طوري كه شنيده ام قبلا سه سال كار كرده اند.البته ظاهرا قيمت همين بنزها در نمايشگاه ماشين چيزي حدود ده برابر اين قيمت است ! ( به خاطر حق گمركي و عوارض و سهم صدا و سيما (!) و حق آموزش پرورش و ... )
اكثر اين انتقادات متوجه اين مسئله بود كه مگر با اين خودروها چه كاري ميتوان كرد كه با خودروهاي ارزانتر نميتوان كرد؟ مثلا اگر به جاي الگانس از پژو پرشيا است�اده شود ، چه ات�اقي مي ا�تد؟ تازه پرشيا در داخل توليد ميشود و خريد آن باعث شكو�ايي صنعت خودروسازي ( او� ! چه دروغ بزرگي ! لط�ا بخوانيد : صنعت مونتاژ ) ميشود و اشتغال زايي و هزار بامبول و بركت ديگر ميشود. قطعات يدكي پرشيا هم در داخل وجود دارد و از اين بابت مشكلي نيست.
از طر�ي ،اگر است�اده از اين اين خودروهاي گرانقيمت به خاطر سرعت بالا و امنيت شان است سوال اينجاست كه در تهران هميشه پر ترا�يك و هميشه راهبندان كه همه وسايل نقليه ( به غير از موتورها كه با مهارت خارق العاده خود از بين ماشينهايي كه ساعتها متوق� مانده اند ويراژ ميدهندو به رانندگان كلا�ه دهن كجي ميكنند ) با يك سرعت حركت ميكنند( يعني در واقع اصلا حركت نميكنند! ) ، چه �رقي دارد كه ماشين پليس بنز باشد يا پژو ؟ چون هر چه باشد مثل باقي ماشينها در ترا�يك گير ميكند و با سرعت قابل صر�نظر ( يعني نزديك به ص�ر ) به پيش ميرود!
××××××××××××××××××××××××
خلاصه از اين حر�ها كه در بالا نوشته ام و تقريبا آنها را ميپذيرم ، بسيار شنيده ام .
اما تا اينجا همه حر�ها حر� ديگران بود . چيز تازه و مت�اوتي كه ديروز به دهنم آمد اين بود :
ديروز به اين �كر ا�تادم كه اين خريدهاي گزا� و گران حداقل يك حسن دارد و آن اين است كه پول مردم جاي ديگري خرج نشد ! بعيد نيست اگر اين ماشينها خريداري نميشدند ، چه شكمها كه بر آمده (يا برآمده تر! ) ميشدند، چه س�رها كه رنگين ميشدند و چه دمها كه كل�ت ( يا كل�ت تر ! ) ميشدند و چه نور چشمي ها ( تازگي ميگويند آقازاده ) كه به بهانه ادامه تحصيل به چريدن در ممالك خارج مشغول نميشدند و ......
××××××××××××××××××××××××
گور باباي اين حر�ها كرده . من �قط يك چيز را ميخواهم بدانم و آن اينكه چرا تازگي بعضي ا�سران پليس ، وقتي سوار اين ماشينها ميشوند ، اين قدر باد ميكنند؟ مگر خودشان خريده اند كه ژست پولدار بودنشان را بگيرند؟ يا مگر خودشان اين بنزهاي نازنين را ساخته اند كه پز علم و سوادشان را بدهند ؟
يا رب مباد كه گدا معتبر شود ......

Tuesday, July 23, 2002

هيچ تا به حال �كر كرده ايد كه مردم هند با وجود اينكه بعضي شان ميتوانند با قدرت چشم قطار در حال حركت را متوق� كنند ، اما نتوانستد استعمار انگليس را تا دويست سال از كشورشان بيرون كنند.؟
حتما شما هم شنيده ايد كه بعضي وقتها ما براي اينكه قدمت چيزي را در نزد خود اعلام كنيم از اين اضطلاح است�اده ميكنيم. : من از وقتي خومو شناختم ...
در اين گونه موارد منظور ما اين است كه بگوييم از وقتي كه من حدود 4 يا 5 سالم بود
اما اين سؤال هميشه براي من مطرح بوده است كه مگر ميشود آدميزاد در خردسالي خودش را يشناسد؟ اصلا بالا تر از آن اينكه مگر ميشود آدم خودش بشناسد؟( حالا در بزرگسالي يا خردسالي.) آدمهاي ه�تاد هشتاد ساله چقدر خودشان را ميشناسند ؟ اينهمه آدم مگر نبوده اند كه در سنين خيلي بالا يك د�عه تمام ا�كار و عقايدشان به كلي عوض شده ؟
به نظر من نهاد آدمي اقيانوسي است بيكران كه شناختن آن بسيار بعيد و مشكل است.مگر نه اينكه خداوند عقل را رسول باطني ناميد و انبيا، را رسول ظاهري ؟

Monday, July 22, 2002

در اين روز اول از دومين ماه تابستان به همه عزيزانم كه منت گذاشته اند و از اين وبلاگ بازديد ميكنند. سلام ميكنم. از آن دوستي كه از انگليس(دانشگاه ش�لد) به ديدارم مي آيد تا بزرگواري كه در روسيه سكونت دارند و همچنين دوستان ديگر از ايسلند و آمريكا و كانادا و هلند و دانمارك و ايتاليا. تا كويت و امارات و نيز هموطنان مقيم ايران.
ديروز بلا�اصله پس از اينکه مطلب تند و تيزي که در آن به سمند اشاره شده بود نوشتم ، از ايران خودرو بازديد كننده داشتم ! �كرش را بكنيد كه در خانه مشغول غيبت از كسي هستيد بعد طر� به يك باره سرش را از سوراخ مستراح بيرون بياورد و بگويد : با من كاري داشتين ؟
خلاصه من نميدانم ايران خودرو چطور مرا پيدا كرده. شايد هم موقعي كه به دنبال عكسي از آن لگن ( سمند ) در سايت ايران خودرو ميگشتم ردم را دنبال كرده است . شايد هم اصلا تصاد�ي بوده است.
در هر حال احتمالا تا حالا شناسايي شده ام
و اگر روزي به اتهام بر هم زدن نظم عمومي ، اخاذي يا تشويش اذهان بلايي سرم آوردند يا به زندان ، تبعيد ، محروميت از تحصيل و ... محكوم شدم شما جماعت وبلاگ خوان شاهد مظلوميت من باشيد.
ضمنا من كمپوت نميخورم.اما جدول را ميتوانم حل كنم.
از همين جا هم وصيت ميكنم كه وبلاگ مرا �قط احسان ميتواند publish كند.
اما به آن دوستان ايران خودرويي عرض ميكنم كه لعن و ن�رين مرا به آن مهندس جوادي پست نهاد ( مدير پروژه سمند و همه كاره مركز تحقيقات ايران خودرو كه كارش جز اتلا� پول مردم نيست ) و آن مهندس غروي زبون و دون مايه برسانند. و ب�رماييد :ديدار به جهنم. التماس دعا.
البته حي� كه من سيدم و سادات را در جهنم به زمهرير( قسمتي از جهنم كه به جاي اينكه آتش در آن باشد و بسوزاند ، يخبندان است و عذابش از نوع يخ زدگي) ميبرند. و گرنه ا�تخار همنشيني با آن دو وطن �روش نا نجيب در اس�ل سا�لين نصيبم ميشد.
صدا و سيما و آهنگهاي متاليكا
نميدانم چقدر تلويزيون نگاه ميكنيد. اما كسي كه اهل اينترنت باشد و آنقدر بي كار باشد كه وبلاگ بخواند (!)، �كر نميكنم نه وقت و نه حوصله تماشاي برنامه هاي مهوع و م�تضح تلويزيون را داشته باشد.
خدا را شكر ما ملت ايران در هر چيزي كه با هم اختلا� نظر داشته باشيم در يك نكته با هم ت�اهم داريم و آن ن�رت و بيزاري از صدا و سيما است. البته من مديريت كنوني اين سازمان را مقصر نميدانم بلكه بيسوادي عمومي رايج در ميان مسؤلين �رنگي كشور و همچنين نوع ديدگاه آنان به مقوله رسانه هاي ديداري را مسبب اصلي ميدانم.چون به اعتقاد من رسانه هاي ديداري همگرايي عجيبي با سرمايه داري و ليبراليسم دارند در حالي كه حضرات مسؤول در اين كشور ميخواهند هر طور شده از صدا و سيما در جهت آنچه ارزش اسلامي ميخوانند است�اده كنند. و كسي نيست بگويد بابا جان ‌! ذات رسانه تصويري ( ديداري ) با آنچه شما ميكنيد منا�ات دارد....
بگذريم.
من چند روز پيش بر حسب ات�اق چشمم به تماشاي تلويزيون گرم بود كه از قضا در حال پخش تبليغات بود. در يكي از تبليغات موسيقي وجود داشت كه بلا�اصله پس از شنيدن متوجه شدم قطعه ابتدايي where ever I roam از كارهاي متاليكا در( آلبومي به همين نام) است!
امروز هم تبليغ ديگري ديدم كه ات�اقا مربوط به كتابهاي چاپ شده توسط يك موسسه دولتي بود و اين بار قطعه ابتدايي آهنگ and nothing else matters زينت بخش آن تبليغ شده بود.
خداوند جيمز هد�يلد را براي اين مرز پر گهر و اين سرچشمه هنر نگاه دارد.
زماني كه دبيرستاني بودم و عشق متاليكا پيدا كرده بودم به خاطر مي آورم كه متن آهنگهاي اين گروه حكم جواهر و كيميا را داشت. و چه �خرها كه بر سر داشتن متن يك آلبوم كه �روخته نميشد . و واي اگر كاتالوگ رنگي و اوريژينال ( پشت سي دي ) به دست كسي ميرسيد ! اما حالا كتابهاي حاوي متن تمام آلبومها همراه با ترجمه و عكس و زندگي نامه مثل ريگ بيابان در بازار وجود دارد!
همان روزها بود كه ميگ�تند هواپيماي حامل گروه متاليكا كه درحال بازگشت از يكي از كنسرتهايشان در يك كشور آسيايي ( نميدانم كدام كشور)بودند توق� كوتاهي در ايرن داشته و مسؤولين �رودگاه به اعضاي اين گروه به هيچ وجه اجازه پياده شدن از هواپيما و قدم گذاردن بر خاك اين سرزمين پر گل و بلبل را نداده اند ! البته من هيچ وقت نتوانستم صحت يا سقم اين ماجرا را كش� كنم .
ابتدا ميخواستم اين مطلب را در قسمت نظر خواهي در پاسخ به دوست عزيزي كه نامشان را نميدانم بنويسم اما بهتر ديدم كه آنرا به اينجا منتقل كنم.
عابر ناشناس عزيز!سلام.
1: خدمت شما عرض ميكنم كه �ولكس واگن مانند هر شركت اتوموبيل سازي ديگر داراي بخش طراحي داخلي است.�رمايش شما هم به جاي خود صحيح است و منا�اتي با حر� من ندارد.يك شركت ميتواند حتي با وجود داشتن بخش طراحي داخلي ، از طراحان شركتهاي ديگر هم براي مشاوره يا ساخت برخي قطعات است�اده كند. از آن مهمتر اينكه مقصود بنده اصلا اين نبود كه است�اده از توان شركتهاي ديگر اشتباه است بلكه من به دروغ و تزوير گردانندگان ايران خودرو اشاره كردم و ماجراي رشوه خواري آنها.و گرنه آنها ميتوتنستند خيلي راحت بگويند كه اين ماشين كار ما نيست.اما اين كار را نكردند تا بي جهت مردم را دچار غرور كاذب كنند كه : بعله! بعله ! ما هم ماشين ساز شديم!
2: نام خودروي ملي مالزي هم حق با شماست. اشتباه چاپي (يا بهتر است بگويم : لاگي ) از من است.
3:در مورد تعري� خودروي ملي هم صد در صد با شما مخال�م.آلمان هيچگاه نگ�ته كه بنز خودروي ملي است. بلكه ما ايرانيان عقده اي هستيم كه تا چيزي توليد ميكنيم ميخواهيم قرنها عقب ماندگيمان را جبران كنيم.اگر سمند ملي است پس چرا نه در ايران ساخته شده و نه بسياري از مردم قدرت خريد آنرا دارند؟ اگر هم قرار نيست همه خودرو در داخل ساخته شود ( مثل بنز كه خيلي از قطعاتش در برزيل و مالزي ساخته ميشود ) پي اين همه هياهو و هلهله سر دادن و مدال ا�تخار � خودرو ساز بودن “ را به سينه زدن چه معني دارد؟ حر� من توليد همه خودرو در داخل كشور نيست. حر�م دروغ و بامبول و ريا و مال مردم خوردن است.پيشنهاد ميكنم يك بار ديگر مطلب را به همراه نظر خودتان و نظر من بخوانيد.

Sunday, July 21, 2002


چند روز پيش يكي از آشنايان ما كه داراي مدرك �وق ليسانس مهندسي مكانيك ( از دانشگاه برلين ) است و چند سال در كارخانه بنز مشغول به كار بوده و حالا در شركت �ولكس واگن و در بخش طراحي داخلي خودرو مشغول به كار است به ايران باز گشته بود . شبي كه در حضور او بودم ، در هنگام پخش يكي از اگهي هاي طولاني مدت تلويزيوني در مورد خودروي ضد ملي سمند كه در آن هر يك از مديران قسمتهاي مختل� ساخت و توليد اين خودرو به توضيح چگونگي عملكرد خود ميپرداختند ناگهان صداي خنده دوست مذكورم به هوا خواست و وقتي علت را جويا شدم ، توضيح داد كه بر خلا� آنچه گ�ته ميشود ، هيچيك از مراحل طراحي ، محاسبه ، ساخت قالبها ، ساخت نمونه ها و تست �ني اين خودرو توسط ايرانيان صورت نگر�ته است. بعد خودش به همه اموات و احيااش قسم خورد كه طراحي جلوداشبورد اين ماشين در شركت �ولكس واگن و زير نظر خودش انجام شده است !!!
و ضمنا گ�ت كه براي اين كار، شركت �ولكس واگن قيمتي حدود سه برابر قيمت عادلانه پيشنهاد كرده بوده كه طر� ايراني بدون چانه زني يا انجام مناقصه آنرا پذير�ته و بعد نمايندگان ايراني با شركت �ولكس واگن ساخت و پاخت كرده اند و در ازاي پذيرش آن قيمت سرسام آور مبلغي را به عنوان رشوه يا حق سكوت دريا�ت كرده اند.علاوه بر اين طر� ايراني بلا�اصله پس از اولين اتود ( طرح اوليه ) ، رضايت داده و كلي هم ذوق كرده در حالي كه شركت نوترون كه اولين شركت خودروساز مالزي است ، و اين شركت هم طراحي داخلي خودرواش را به �ولكس واگن واگذار كرده بود ، آنقدر به اتودها ايراد گر�ته بود كه �ولكس واگن چندين و چند مرتبه طراحي را عوض كرده بوده تا بلآخره رضايتشان جلب شده بود. خلاصه همين ولخرجي ها بوده كه باعث شود اين خودرو حتي از پژو و پرشيا هم گرانتر تمام شود.
از اينها گذشته كسي نيست بپرسد حالا گيريم كه اين خودرو ساخت شماست، باد كردن و هورا كشيدنتان براي چيست ؟ اگر اينطور قرار باشد به خاطر ساخت اين ماشين بي ريخت و چندش آور هلهله سر دهيم كه شهروندان آلماني يا آمريكايي بايد تمام دوازده ماه سال را جشن عمومي برگذار كنند و محكومينشان را مورد ع�و قرار بدهند ! چرا ما عادت داريم هر چيزي را بي ربط و با ربط ملي كنيم؟خودروي ملي، تئاتر ملي سينماي ملي، صنايع ملي، دولت ملي و تازگي هم عروسكهاي ملي دارا و سارا.
ملي يعني مربوط به همه يا اكثر مردم . اما چند درصد مردم به موسيقي ملي گوش ميدهند و چند درصد به شكيرا و كريستينا؟ چند درصد مردم ميتوانند قيمت سمند را بپردازند؟چه تعداد از پدر و مادرها ميتوانند 12500 تومان براي يك عروسك دارا و سارا بپردازند؟ دولت اين كشور در راستاي خواسته هاي چند درصد از مردم حركت ميكند؟

حكايت دارا و سارا هم مثل حكايت سمند است.هم گران ، هم ساخت كشوري ديگر ( چين ).
قبل از انقلاب نام شخصيتهاي كتابهاي دبستان دارا و سارا بودند.بعد از انقلاب در راستاي ارزشگرايي اين نامها به امين و اكرم تغيير يا�ت.يادم هست كه سرودي هم درست كرده بودند با اين شعر كه :
يك عمر خوانده بوديم دارا كتاب دارد.در دست كوچك خود سارا انار دارد.
ما مشق مينوشتيم با شور و شادماني غا�ل از اينكه سارا حتي نداشت ناني.
...بعد سارا در جريان بهمن 57 شهيد ميشود و دارا هم به جبهه ميرود و او هم شهيد ميشود.
سارا گلوله اي خورد وقتي شعار ميداد.هنگام مرگ خونش بوي بهار ميداد.
دارا كه مشق ما بود در جبهه هاست امروز درس شهادت او سرمشق ماست امروز.
××××××
اما حالا چه؟ دارا و سارا حالا چه وضعيتي دارند؟ سارا در خم كدام كوچه به خود�روشي مشغول است؟ دارا در پستوي كدام خرابه نشعه و خراب ا�تاده؟ ساراهايي كه خود مادر شده اند كدامشان آنقدر دارا هستند كه عروسك 12500 توماني براي ط�لشان بخرند؟ يا خودروي سه برابر قيمتي كه با رشوه و دوز و كلك ساخته شده را بخرند؟ من چرا اين دري وري ها را مينويسم ؟ من چرا مثل آدمهاي عقب مانده و مرتجع حر� ميزنم؟ مگر الآن اين حر�ها از مد ني�تاده؟ شما چرا ميخوانيد؟ چرا به وبلاگ ندا منسجم نميرويد كه ....
××××××
بگذار كه پنهان بود اين راز جگر سوز
انگار كه گ�تيم و دلي چند شكستيم
پل دومان يكي از روش�كران ساختارشكن است كه با ژاك دريدا معرو�ترين و در واقع بنيانگذار ساختارشكني در �لس�ه رابطه تنگاتنگي داشت.
وي در اوائل دهد هشتاد درگذشت. پس از مرگ او اسنادي به دست آمد كه نشان ميداد در زمان جوانيش چند بار به ن�ع نظام هيتلري و مبارزه او با يهوديان در مطبوعات مقاله نوشته است.
بلا�اصله پس از انتشار اين مطلب بعضي از روشن�كران (عمدتا صهيونيست ) كه از او به خاطر حمله اش به ت�كر كلاسيك �لس�ه غرب دل خوني داشتند سعي كردند هر طور شده بين ا�كار وي و �اشيسم رابطه اي پيدا كنند . يعني چون ديدند از راه بحث و انديشه راه به جايي نميبرند ، سعي كردند به مردم بگويند كه اين آقايي كه اين همه ت�كرش جالب و عجيب است در واقع �اشيستي بيش نيست و چون �اشيست است پس تمام نظراتش غلط است. حتي اگر در مورد هنر ، ادبيات ، �لس�ه و خلاصه هر چيز ديگري كه اصلا به �اشيسم مربوط نيست باشد.و به اين وسيله سعي كردند از احساسات من�ي مردم بر عليه نازيسم و هيتلر در جهت تخريب شخصيت دومان است�اده كنند و در نتيجه از رشد و همه گير شدن ا�كار وي ممانعت به عمل بياورند. در نتيجه اين امر دادگاهي غيابي ( پس از مرگ دومان ) بر پا كردند و تصميم گر�تند تمام كتابهاي او را جمع آوري كنند و بسوزانند !
آري ! كتابسوزان . آنهم نه در قرون وسطي و توسط طر�دارن انحصارطلبي بلكه در قرن بيستم و توسط مدا�عان سرسخت و متعصب دموكراسي و آزادي بيان!
كتابسوزان به اسم آزادي بيان انجام شد چرا كه ظاهرا هيتلر خشونت طلب و مخال� آزادي بيان بوده وچون پل دومان از هيتلر طر�داري كرده است پس او هم مخال� آزادي بيان بوده پس بايد جلوي نشر ا�كارش گر�ته شود. اما خ�ه كردن و خلوي اظهار نظر كسي را گر�تن خود نوعي خشونت طلبي است. غير از اين است؟
تازه بعد از اين همه جنجال و ترور شخصيت و شيطان ساختن از پل دومان ، اسناد جديدتري به دست آمد كه نشان ميداد او بارها از نوشتن آن مقالات ابراز پشيماني كرده و اعترا� كرده كه اين كار را ازروي اجبار و تحت شرايط سخت دوران آلمان نازي نوشته تا جانش را نجات بدهد!
البته يهوديها باراولشان نيست و همين بلا را سر روژه گارودي هم آوردند.
من �كر ميكنم اشكال از مخال�ين پل دومان تيست بلكه اين تنا�ض در ذات دموكراسي است.دموكراسي قرار است كه به شهروندان جامعه حق اظهار نظر بدهد و راه خشونت طلب را سد كند.اما چرا مخال�ين دموكراسي نميتوانند ابراز وجود كنند و با سخت ترين مجازاتها مواجه ميشوند؟ آيا اين خود بازتوليد خشونت نيست؟