Friday, August 23, 2002

it's now safe to turn off your heart !
كاش ميشد چند روز قبل از مرگ اين جمله را شنيد .
منظور من از مطلب چند روز پيش اين بود كه :
ما آدمها عادت داريم كه پديده هاي تكنولوژيك را با شبيه ترين پديده اي كه تا به حال ديده ايم مقايسه ميكنيم .
مادربزرگ من تلويزيون را با شبيه ترين پديده به آن ، مقايسه ميكرد ؛ يعني با حضور �يزيكي �ردي پشت پنجره . بنا براين دچار اين اشتباه ميشد كه �رد گوينده مانند كسي كه حضور �يزيكي كامل دارد ، ميتواند او را ببيند ؛ پس بايد حجابش را جلوي او رعايت كند .
براي انسانهايي كه براي اولين بار به تماشاي سينما مي ر�تند هم نزديكترين و شبيه ترين پديده به آن تصاوير از قطار و آدمها و ... كه تا آن روزگار در عمرشان ديده بودند ، خود همان قطارها و آدمها بود . پس �كر ميكردند چون قطار واقعي دود سر�ه آور و بد بويي توليد ميكند ، اين پديده جديد ( تصاوير سينمايي ) هم همان گونه هستند ...
دقيقا حالتي كه ما امروزه در برابر تصاوير سه بعدي داريم و مدام ميترسيم كه نكند هلي كوپتر به صخره برخورد كند ! واحتمالا همانطور كه ما به اولين تماشاچيان سينما ميخنديم ، نوادگان ما هم در مورد ما چنين خواهند كرد !
پدر من هم تل�ن همراه را با شبيه ترين پديده به آن يعني تل�ن ثابت مقايسه كرد . و از آنجايي كه در هر خانه بيش از يك خط تل�ن ( مگر در شرايط خاص ) ضروري به نظر نميرسد ، پس در مورد تل�ن همراه هم همين وضعيت صدق ميكند ! غا�ل از اينكه ماهيت و كاركرد تل�ن همراه با تل�ن ثابت خيلي �رق ميكند . چون بر عكس تل�ن ثابت ، تل�ن همراه ماهيت شخصي دارد ، نه خانوادگي و دست جمعي .

من از همين الآن خودم را براي مواجهه و برخورد منطقي با پديده هاي مدرن آينده آماده ميكنم تا مثل پدران و مادران نسلهاي پيشين آنها را به غلط مقايسه نكنم .
به نظر شما مو�ق خواهم شد ؟

Wednesday, August 21, 2002

قبلا در مورد تاثير آب و هوا بر �رهنگ و عقايد عامه مردم مطلبي نوشته بودم . و حال مطلبي ديگر :
*************
شما تا به حال موسيقي كوير را گوش داده ايد ؟ موسيقي محلي نواحي شمالي كشور را چطور ؟ اين دو را چگونه مقايسه ميكنيد ؟
طبيعت كوير را در نظر بگيريد ؛ بسيار ساده به نظر ميرسد ؛ تا چشم كار ميكند خاك سرخ است . همه اطرا� به رنگ ماسه هاي ت� ديده است. اصواتي كه در كوير شنيده ميشود هم متنوع و چندگونه نيستند . بيشترين سهم مربوط به صداي باد است . پراكندگي جمعيت هم بسيار قابل توجه است . در هر كيلومتر مربع از مناطق كويري شايد بيش از پنج ن�ر زندگي نكنند.
اما در شمال كشور وضع به گونه ديگري است . طبيعت شمال بسيار گونه گون و متنوع است ؛ رنگهاي متنوع و شاد ، صداهاي مختل� ، خلاصه تنوع بصري و شنيداري اولين چيزي است كه احساس ميشود . پراكندگي جمعيت هم كه ديگر نيار به توضيح نيست . هنوز شهري به پايان نرسيده شهر ديگري شروع ميشود . و گاه به نظر ميرسد شهرهاي شمالي مثل آدمهايي هستند كه موقع نشستن پايشان را روي پاي بغل دستي شان مي اندازند !!!
اين قضيه را ميتوان در موسيقي هم دنبال كرد . موسيقي كوير عمدتا ( البته نه به صورت مطلق و هميشگي ) بر اساس تك نوازي است . مثلا حاج اسماعيل قربان ( خدا ايشان را ح�ظ كند ) تنها با يك دوتار، سه ساعت در رويال هال كنسرت ميدهد كه اين ، دقيقا مثل طبيعت كوير ممكن است در نگاه اول خيلي يكنواخت به نظر برسد . از طر� ديگر تراكم بسيار كم جمعيت در كوير ، كاملا با « تكنوازي » همخواني دارد . ضمن اينكه موسيقي كوير كاملا جنبه عر�اني و درونگرايانه دارد .
تنهايي ، سكوت ، خاموشي وسرسختي طبيعت ‌؛ همه اينها راه را براي گرايش به يك موسيقي معنوي ، درونگرايانه و عر�اني هموار ميسازد.
موسيقي نواحي شمالي اما به قطع و يقين ميتوان گ�ت عكس اين حالت را دارد . يك موسيقي با گرايش هاي ت�نني و گاه �قط به منظور آراستن مراسم بزم و طرب و عيش و عشرت و از همه مهمتر : بر اساس گروه نوازي نه تك نوازي اين خصوصيت كاملا به متراكم بودن جمعيت و پر جلوه بودن و طبيعت كاملا قابل توجيه است .
نزديك بودن خانه ها و شهرها به يكديگر ، تنوع ديداري و شنيداري ،( يعني اصوات مختل� از قبيل اواز پرندگان و صداي آب و آبشار و حيوانات و برگ درختان و .. و نيز جلوه هاي مختل� طبيعي مثل كوه و دره و دريا و جنگل و چمنزار ) و طبيعت نسبتا مهربان كه بي دريغ ما يحتاج مردم را در اختيار آنان قرار ميدهد ؛ همه باعث ميشوند تا كسي به دنبال عر�ان و درونگرايي و حالاتي از اين قبيل باشد .بلكه بر عكس : موسيقي كه در اين محيط رشد ميكند ، يك موسيقي شاد و پر سر و صدا با تنوعات شنيداري و بر پايه گروه نوازي است .
...
بحث در اين مورد ادامه دارد .

Tuesday, August 20, 2002

اولين �يلمهاي ساخت بشر ، مستند و مربوط به رويدادهاي ظاهرا كم اهميت مانند صحنه هاي ورود قطار به ايستگاه و تردد عابران در خيابان و نظاير اينها ميشدند. مردمي كه براي اولين بر به تماشاي اين گونه �يلمها ميپرداختند ،واكنشهاي طبيعي و همزادپندارانه اي از خود بروز ميدادند. مثلا وقتي صحنه ورود قطار به ايستگاه را تماشا ميكردند ، بيني خود را ميگر�تند تا دود غليظ لكوموتيو را استشمام نكنند !************
مادرم بارها برايم تعري� كرده است كه مادرش ( مادربزرگ من ) سي، چهل سال پيش وقتي براي اولين بار با پديده اي به نام « تلويزيون »
مواجه شده ، بلا�اصله پس از اينكه گوينده مرد ( كه طبعا نامحرم بوده است ) بر ص�حه ظاهر شده ، به ناگهان سر و صورت خود را ميپوشاند و هيجان زده چارقدش را روي سرش ميكشد ! چون تصور ميكرده آن مرد هم او را ميبيند .
من حتي از دوستي شنيدم كه مادربزرگش ( در زمان جواني اش ، يعني بيش از چهل سال پيش ) تا مدتها وقتي ميخواسته تل�ن را جواب دهد اول سر و وضعش را در آينه بررسي ميكرده كه مبادا به هم ريخته باشد .
*************
سال 76 از پدرم خواستم تا براي من موبايل تهيه كند . پدرم در جواب گ�ت : « مگر يك خانه چند تا موبايل احتياج دارد ؟ شما هر وقت اري داشتي از موبايل من است�اده كن ! »
*************
شما بين مطالب بالا ربطي ميبينيد ؟
من منتظر تا نظرتاتتان را بخوانم و بعد عقيده خودم را به طول و عرض برسانم .

Monday, August 19, 2002

« زندگي بي دردسر »
معمار پير ميخواست بازنشسته شود ؛ براي همين به كار�رمايش گ�ت كه مي خواهد خانه ساختن را رها كند و از يك زندگي بي دردسر در كنار همسر و �رزندانش لذت ببرد .
كار�رما از اينكه ديد زيردست با تجربه و لايقش تصميم دارد از كار كردن دست بكشد ، متاثر شد .او از معمار خواست كه به عنوان آخرين كار ، تنها يك خانه ديگر بسازد . معمار با بي ميلي اين درخواست را پذير�ت ؛ در حالي كه اصلا راضي به اين كار نبود و به همين خاطر هم خانه را بدون صر� دقت و حوصله كا�ي ساخت . نتيجه هم اين بود كه خانه به طرز ناراحت كننده اي پر از اشكال و نقص از آب در آمد .
بعد از مدتي كه كار ساخت خانه به پايان رسيد ، معمار نزد كار�رما ر�ت تا كليد خانه را به او تحويل دهد . اما كار�رما با لبخند به او گ�ت : « دوست عزيز ! من از همان اول قصد داشتم اين خانه را به پاس سالها زحمت و خدمتت ، به تو تقديم كنم . حالا اين كليد را بردار و همان طور كه گقته بودي يك زندگي بي دردسر را در كنار خانوداه ات در آنجا شروع كن ! »

Sunday, August 18, 2002

« بابا جان ! من آدم كوچكي هستم ! »
چند روزي است كه من گر�تار مشكلات عجيب و غريبي شده ام و به همين خاطر نتوانستم چيزي بنويسم كه اميدوارم شما اين موضوع را بر من ببخشاييد . خوب البته اگر مثل « بعضيها » كمي رو داشتم شايد ميتوانستم با چند شكلك يا يك عكس نامربوط ص�حه را پر ميكردم . ولي من متاس�انه به علت « ترس از ارت�اع » ، از اين بندبازيها نميكنم !
زماني سايموند در مطلبي نوشته بود كه �علا هيچ مطلبي براي گ�تن ندارد و به اين خاطر از بقيه عذر خواسته بود . من پاسخي را كه در قسمت نظر خواهي برايش نوشتم را بسيار دوست مي دارم ؛ مضمون آن پاسخ اين بود كه از او به خاطر صداقت و صراحتش تشكر كرده بودم و همان اعرا� به نداشتن حر�ي براي گ�تن را درسي بزرگ براي همه وبلاگ نويسها و اصلا كل آدمها دانستم .
ما آدمهاي كوچك و خرد ، اگر خيلي زرنگ باشيم نهايتا ميتوانيم همه مردم را لااقل براي مدتي �ريب دهيم اما متاس�انه هميشه يك ن�ر باقي ميماند كه اصلا كلاه سرش نميرود و آن �رد خودمان هستيم . پس هميشه به ناداني خود گاه ميدهيم ؛ اما خوب ديگران را كه ميشود �ريب داد پس با سنگر گر�تن پشت نقابهاي رنگارنگ و ال�اظ قلنبه سلنبه و به رخ كشيدن معلومات و تجارب و « مربوط كردن گودرز ( يعني همان ... ) به ش�ايق ( يعني همان شقيقه ) » و هزار كلك و بامبول ديگر سعي در جلب نظر ديگران داريم .
مثلا گاهي اوقات كه به تازگي مطلبي را �را گرقته ايم به هر ضرب و زوري كه شده سعي ميكنيم موضوع بحث را به همان موضوع بكشانيم تا اطلاعات اندك و حقير و ناقصمان را در حضور جمع عربده بكشيم و در نتيجه تحسين و تعجب حضار را برانگيزيم .
هــــــــي ! هـــــــي ! ما آدمهاي كوچك !