Monday, September 16, 2002

زينب در وبلاگش در مورد دوستي هاي ا�راطي بين دختر ها مطلبي نوشته است .
راستش سالها پيش همين موضوع براي من بسيار سوال برانگيز بود . دور و اطرا� من پر است از دخترهاييي اينچنيني .
مثلا دختر دايي پدر من دوستي داشت كه ضمنا معلمش هم بود . اين خانم معلم با مادرش به تنهايي زندگي ميكرد و چون مادرش بسيار بدبين ( در حد يك بيماري رواني ) بود اين خانم معلم نص�ه هاي شب به منزل اين �اميل ما زنگ ميزد و در حالي كه زير لحا� بود با صداي بسيار خ�ي�ي درد دل ميكرد!
يا مثلا من يادم هست كه دختر دايي ام ، دو سه روز در غم اينكه دوست مدرسه ايي اش ، روسري اش را گم كرده عزادار شده بود !
**********
از سوي ديگر ، يادم هست كه سال سوم دبيرستان در ثلث دوم از امتحان بنا به دلايل جالبي ( كه شايد يك روز آنرا نوشتم ) ، جا ماندم . من در آن زمان شاگرد منظمي بودم ( منظم كه نه به اون صورت ؛ منظورم اينه كه اصولا جو خانوادگي ما جوريه كه اينجور بي توجهي ها اصلا توش پذير�ته نيست و در نتيجه هم محبور بودم وهم عادت كرده بودم كه خيلي چيزايي كه براي بعضي ممكنه مهم نباشه رو رعايت كنم . ) ، و غيبت آنهم در جلسه امتحان ثلث ، آنهم در مدرسه اي بسيار سخت گير ، بايد از سوي دوستانم كاملا غير عادي و مشكوك تلقي ميشد . و در نتيجه بايد نگران ميشدند و حداقل از من خبري ميگر�تند . اما هيچ كس از من خبري نگر�ت .
جالبتر اينكه دو سه روز بعد كه براي امتحان بعدي به مدرسه ر�تم ، همه دوستان از من علت غيبت مرا ميپرسيدند و وقتي من ميپرسيدم كه چرا از من خبري نگر�تيد ، ميگ�تند : « خب ! آخه ... خب ! گ�تم حالا شايد خودت زنگ بزني و بگي ديگه ! » ( حالا گيريم ما سقط شده بوديم اون وقت چي ؟ )
خلاصه از آن جريان به بعد ما هم زديم به دنده بي خيالي و بي عاط�ه گرايي ( !‌ )
***********
انشاالله بعدا در اين مورد بيشتر توضيح ميدم خدمتّون .

Sunday, September 15, 2002

مينويسم . چشم . مينويسم .
همين امشب .
زودي برميگردم .

ترا من چشم در راهم شباهنگام ...