زينب در وبلاگش در مورد دوستي هاي ا�راطي بين دختر ها مطلبي نوشته است .
راستش سالها پيش همين موضوع براي من بسيار سوال برانگيز بود . دور و اطرا� من پر است از دخترهاييي اينچنيني .
مثلا دختر دايي پدر من دوستي داشت كه ضمنا معلمش هم بود . اين خانم معلم با مادرش به تنهايي زندگي ميكرد Ùˆ چون مادرش بسيار بدبين ( در ØØ¯ يك بيماري رواني ) بود اين خانم معلم نصÙ�Ù‡ هاي شب به منزل اين Ù�اميل ما زنگ ميزد Ùˆ در ØØ§Ù„ÙŠ كه زير Ù„ØØ§Ù� بود با صداي بسيار Ø®Ù�ÙŠÙ�ÙŠ درد دل ميكرد!
يا مثلا من يادم هست كه دختر دايي ام ، دو سه روز در غم اينكه دوست مدرسه ايي اش ، روسري اش را گم كرده عزادار شده بود !
**********
از سوي ديگر ØŒ يادم هست كه سال سوم دبيرستان در ثلث دوم از Ø§Ù…ØªØØ§Ù† بنا به دلايل جالبي ( كه شايد يك روز آنرا نوشتم ) ØŒ جا ماندم . من در آن زمان شاگرد منظمي بودم ( منظم كه نه به اون صورت Ø› منظورم اينه كه اصولا جو خانوادگي ما جوريه كه اينجور بي توجهي ها اصلا توش پذيرÙ�ته نيست Ùˆ در نتيجه هم Ù…ØØ¨ÙˆØ± بودم وهم عادت كرده بودم كه خيلي چيزايي كه براي بعضي ممكنه مهم نباشه رو رعايت كنم . ) ØŒ Ùˆ غيبت آنهم در جلسه Ø§Ù…ØªØØ§Ù† ثلث ØŒ آنهم در مدرسه اي بسيار سخت گير ØŒ بايد از سوي دوستانم كاملا غير عادي Ùˆ مشكوك تلقي ميشد . Ùˆ در نتيجه بايد نگران ميشدند Ùˆ ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ از من خبري ميگرÙ�تند . اما هيچ كس از من خبري نگرÙ�ت .
جالبتر اينكه دو سه روز بعد كه براي Ø§Ù…ØªØØ§Ù† بعدي به مدرسه رÙ�تم ØŒ همه دوستان از من علت غيبت مرا ميپرسيدند Ùˆ وقتي من ميپرسيدم كه چرا از من خبري نگرÙ�تيد ØŒ ميگÙ�تند : « خب ! آخه ... خب ! Ú¯Ù�تم ØØ§Ù„ا شايد خودت زنگ بزني Ùˆ بگي ديگه ! » ( ØØ§Ù„ا گيريم ما سقط شده بوديم اون وقت Ú†ÙŠ ØŸ )
خلاصه از آن جريان به بعد ما هم زديم به دنده بي خيالي و بي عاط�ه گرايي ( !‌ )
***********
انشاالله بعدا در اين مورد بيشتر ØªÙˆØ¶ÙŠØ Ù…ÙŠØ¯Ù… خدمتّون .
راستش سالها پيش همين موضوع براي من بسيار سوال برانگيز بود . دور و اطرا� من پر است از دخترهاييي اينچنيني .
مثلا دختر دايي پدر من دوستي داشت كه ضمنا معلمش هم بود . اين خانم معلم با مادرش به تنهايي زندگي ميكرد Ùˆ چون مادرش بسيار بدبين ( در ØØ¯ يك بيماري رواني ) بود اين خانم معلم نصÙ�Ù‡ هاي شب به منزل اين Ù�اميل ما زنگ ميزد Ùˆ در ØØ§Ù„ÙŠ كه زير Ù„ØØ§Ù� بود با صداي بسيار Ø®Ù�ÙŠÙ�ÙŠ درد دل ميكرد!
يا مثلا من يادم هست كه دختر دايي ام ، دو سه روز در غم اينكه دوست مدرسه ايي اش ، روسري اش را گم كرده عزادار شده بود !
**********
از سوي ديگر ØŒ يادم هست كه سال سوم دبيرستان در ثلث دوم از Ø§Ù…ØªØØ§Ù† بنا به دلايل جالبي ( كه شايد يك روز آنرا نوشتم ) ØŒ جا ماندم . من در آن زمان شاگرد منظمي بودم ( منظم كه نه به اون صورت Ø› منظورم اينه كه اصولا جو خانوادگي ما جوريه كه اينجور بي توجهي ها اصلا توش پذيرÙ�ته نيست Ùˆ در نتيجه هم Ù…ØØ¨ÙˆØ± بودم وهم عادت كرده بودم كه خيلي چيزايي كه براي بعضي ممكنه مهم نباشه رو رعايت كنم . ) ØŒ Ùˆ غيبت آنهم در جلسه Ø§Ù…ØªØØ§Ù† ثلث ØŒ آنهم در مدرسه اي بسيار سخت گير ØŒ بايد از سوي دوستانم كاملا غير عادي Ùˆ مشكوك تلقي ميشد . Ùˆ در نتيجه بايد نگران ميشدند Ùˆ ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ از من خبري ميگرÙ�تند . اما هيچ كس از من خبري نگرÙ�ت .
جالبتر اينكه دو سه روز بعد كه براي Ø§Ù…ØªØØ§Ù† بعدي به مدرسه رÙ�تم ØŒ همه دوستان از من علت غيبت مرا ميپرسيدند Ùˆ وقتي من ميپرسيدم كه چرا از من خبري نگرÙ�تيد ØŒ ميگÙ�تند : « خب ! آخه ... خب ! Ú¯Ù�تم ØØ§Ù„ا شايد خودت زنگ بزني Ùˆ بگي ديگه ! » ( ØØ§Ù„ا گيريم ما سقط شده بوديم اون وقت Ú†ÙŠ ØŸ )
خلاصه از آن جريان به بعد ما هم زديم به دنده بي خيالي و بي عاط�ه گرايي ( !‌ )
***********
انشاالله بعدا در اين مورد بيشتر ØªÙˆØ¶ÙŠØ Ù…ÙŠØ¯Ù… خدمتّون .
